![]() |
![]() |
|
| ِشعر و موسیقی |
|
و مردي باز ميميرد به روي دار بعدازظهر صدايش باز مي پيچد در اين تكرار بعدازظهر
و مانده روبروي من كسي قاتل كه مي گويد تمام غربتش را پشت اين ديوار بعدازظهر
صداي مرگ مي پيچد و بوي صندلي و دار تضاد خلوتش هستند همه انگار بهدازظهر
دلش پر بود از غصه و احساسي كه طغيان كرد به روي گونه هاي خسته و تبدار بعدازظهر
و تنها مي رود اين بار تا مرز رها گشتن ميان لحظه هاي خسته و كشدار بعدازظهر
خدا از روي لبهايش جدا يك لحظه مي ماند به گوشم مي رسد بانگ خدا بسيار بعدازظهر
دقيقاٌ وقت رفتن بود و چشمانش نمي كاويد تمام غربت او را پس از اقرار بعدازظهر
و من در خاطرم مانده دقيقاٌ چهار و چندي بود سه شنبه مي رود با اين دل سرشار بعدازظهر
كسي بر او نمي خواند نماز وحشت و ميت و طفلش خيره مي ماند به بند دار بعدازظهر دگر شخصي نمي خواند برايش از خدا سوره به جز يك روح آشفته همين بيدار بعدازظهر
طناب دار مي چرخد و جسمي بر بلندايش و چوب دار مي لرزد پس از اين كار بعدازظهر
فريده آرمان مسيحا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 |
| پیوندها |
|
مرد باروني عبدالرضايي حامد جنتی |
|
RSS
|