تبليغاتX
اشتراک 57 -
ِشعر و موسیقی

 

و مردي باز ميميرد به روي دار بعدازظهر

صدايش باز مي پيچد در اين تكرار بعدازظهر

 

و مانده روبروي من كسي قاتل كه مي گويد

تمام غربتش را پشت اين ديوار بعدازظهر

 

صداي مرگ مي پيچد و بوي صندلي و دار

تضاد خلوتش هستند همه انگار بهدازظهر

 

دلش پر بود از غصه و احساسي  كه طغيان كرد

به روي گونه هاي خسته و تبدار بعدازظهر

 

و تنها مي رود اين بار تا مرز رها گشتن

ميان لحظه هاي خسته و كشدار بعدازظهر

 

خدا از روي لبهايش جدا يك لحظه مي ماند

به گوشم مي رسد بانگ خدا بسيار بعدازظهر

 

دقيقاٌ وقت رفتن بود و چشمانش نمي كاويد

تمام غربت او را پس از اقرار بعدازظهر

 

و من در خاطرم مانده دقيقاٌ چهار و چندي بود

سه شنبه مي رود با اين دل سرشار بعدازظهر

 

كسي بر او نمي خواند نماز وحشت و ميت

و طفلش خيره مي ماند به بند دار بعدازظهر

دگر شخصي نمي خواند برايش از خدا سوره

به جز يك روح آشفته همين بيدار بعدازظهر

 

طناب دار مي چرخد و جسمي بر بلندايش

و چوب دار مي لرزد پس از اين كار بعدازظهر

 

فريده آرمان  مسيحا

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط بهار |